6/06/2007
بگو
5/23/2007
مرو
وگر به خشم روي صد هزار سال ز من...به عاقبت به من آيي که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضي.....که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي......مرو به خشک که درياي باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند.....که آتش و تبش و گرمي هوات منم
نگفتمت که صفتهاي زشت در تو نهند...که گم کني که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت.....نظام گيرد خلاق بيجهات منم
5/14/2007
خدا جونم
احتیاج به یه لحظه آرامش و سکون دارم
چیزی که گفتی حتی بعد مرگ هم خبری ازش نیست
خدا جونم
5/12/2007
5/02/2007
4/22/2007
ترمه
4/14/2007
4/12/2007
ریزش زمان
دوش رو می بندم،طنین قطرات آب ضرب میگیرند.
اجازه میدهم انگشتان سرما نوازشم کنند. ناخنهاش رو روی سینه و پشتم بکشد.
زمان گنگ و نامفهوم شده است. زندگی در دوردست زمزمه می شود. صدای چکیدن آب آن را مخدوش می کند. به بدنم نگاه می کنم که دیگر شباهتش با بدن یک پسر جوان کم شده است. از میان سیاهی موها سفیدی پوست سرم که هر روز بیشتر می شود توی ذوق می زند. کمرم تیر می کشد، یاد زمانی می افتم که بابا با ناباوری سر رسید و من رو با تمام 78 کیلو غرورم در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد گفت رتبه 171 به تمام معنا غافل گیر شده بود. چیزی که تا یادم بود تجربش رو نداشت. روز ثبت نام آغاز گم شدن من، در هر صدای چکیدن فصلی از دفتر زندگیم رو مرور می کنم.
شستم به آرامی می پرد.
دستم رو مشت می کنم. در طوفان خاطراتم از سویی به سویی پرتاب می شوم.
حماقت ممنوع...
هرچند که چیزی که در بشر انتها ندارد همین حماقت است.
اراده ام هم مثل خودم کمی چاق شده است. باید روزانه با هم ورزش کنیم.
دستی به صورتم و تصویرش می کشم. چشمکی می زنم. فردا هم روز خداست.
4/04/2007
4/01/2007
زنده
یعنی دیدن ...
شنیدن...
بوییدن...
چشیدن...
زنده بودن یعنی هدف داشتن...یعنی پاسخ دادن...جنبش داشتن
زنده بودن یعنی انعطاف...خم شدن و نشکستن...به خاک افتادن و برخواستن
زنده بودن یعنی آرزو...یعنی خواستن
زنده بودن یعنی گریه کردن از فراق...یعنی لرزیدن از فرط اشتیاق
زنده بودن یعنی پنجره در اهتزاز...در نوایش با دلبرم راز و نیاز
زنده بودن عشق را بوییدن است...لحظه ی در خیالش بودن است
زنده بودن یعنی سرد صبح را بلعیدن و انباشتن...شب را در قرص ماه زنده داشتن
زنده بودن یعنی سینه را در باد افراشتن...خورشید را در میان کتفها کاشتن
زنده بودن یعنی کهنه را نو انگاشتن...خاطراتش را زنده داشتن
زنده بودن یعنی گرم دست مادرم...توصیه های بی امان پدرم
زنده بودن یعنی کودکی خندان در ذهنم می دود...از فراز دلهره های کوچک من میپرد
زنده بودن یعنی سفر با دوستان هم مرام...چرخ خوردن با یک مشت خل
زنده بودن یعنی رنگ گل...یعنی لمس لطف گل...
زنده بودن نارنجی خرمالو است در زیر برف...شاد بودن در زمان انتظار
زنده بودن یعنی لبخند ملیح بر صورت بی دریغ...سلام و احوالپرسی بی ننگ و عار
زنده ی من در چشم تنگت کودک دیوانه ایست...نیک بنگر تا بیبینی دیوانه کیست