6/06/2007

بگو

بگو آ
آ
مهربون تر
آ
آهسته تر
آ
من یه آی لطیف میخوام
آ
یه آی بلند ام لطیف
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای بگی دوستم داری
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای بگی هرگز فراموشم نمیکنی
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای بگی خوشگلم
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای اعتراف کنی خیلی خری
آ
بگو آ یجوری که انگار می خوای بگی واسم میمری
آ
بگو آ یجوری که انگار بهم میگی بمون
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای بگی لباساتو درآر
آ
بگو آ یجوری که انگار میخوای بپرسی چرا انقدر دیر اومدی
آ
بگو آ یجوری که انگار میگی سلام
آ
بگو آ یجوری که انگار میگی خداحافظ
آ
بگو آ
آ
بگو آ
آ
...

5/23/2007

مرو

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم...........در اين سراب فنا چشمه حيات منم
وگر به خشم روي صد هزار سال ز من...به عاقبت به من آيي که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضي.....که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي......مرو به خشک که درياي باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند.....که آتش و تبش و گرمي هوات منم
نگفتمت که صفت‌هاي زشت در تو نهند...که گم کني که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت.....نظام گيرد خلاق بي‌جهات منم
اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست....وگر خداصفتي دانک کدخدات منم

5/14/2007

خدا جونم

خدا جون
احتیاج به یه لحظه آرامش و سکون دارم
چیزی که گفتی حتی بعد مرگ هم خبری ازش نیست
خدا جونم

5/12/2007

؟

چون آدم خوبی هستم دوستم داری؟
یا
چون دوستم داری آدم خوبی هستم؟

5/02/2007

قشنگ

میدونی قشنگیش به چیه؟


قشنگیش به اینه که همون قدر که من دوست دارم تماشات کنم توام دوست داری تماشات کنم

4/22/2007

ترمه

سلام خانم كوچولو-
سلام-
اسمت چيه؟-
ترمه-
به چه اسم قشنگي...تاحالا كسي بهت گفته بود كه چه اسم قشنگي داري؟-
يه دقه بذار از مامانم بپرسم كسي بهم گفته يا نه!!؟-
...

4/14/2007

ناسفتگی

بالاخره خوابیدی...بدون لالایی که هرگز برایت نخواندم

4/12/2007

ریزش زمان

دوش رو می بندم،طنین قطرات آب ضرب میگیرند.

اجازه میدهم انگشتان سرما نوازشم کنند. ناخنهاش رو روی سینه و پشتم بکشد.

زمان گنگ و نامفهوم شده است. زندگی در دوردست زمزمه می شود. صدای چکیدن آب آن را مخدوش می کند. به بدنم نگاه می کنم که دیگر شباهتش با بدن یک پسر جوان کم شده است. از میان سیاهی موها سفیدی پوست سرم که هر روز بیشتر می شود توی ذوق می زند. کمرم تیر می کشد، یاد زمانی می افتم که بابا با ناباوری سر رسید و من رو با تمام 78 کیلو غرورم در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد گفت رتبه 171 به تمام معنا غافل گیر شده بود. چیزی که تا یادم بود تجربش رو نداشت. روز ثبت نام آغاز گم شدن من، در هر صدای چکیدن فصلی از دفتر زندگیم رو مرور می کنم.

شستم به آرامی می پرد.

دستم رو مشت می کنم. در طوفان خاطراتم از سویی به سویی پرتاب می شوم.

حماقت ممنوع...

هرچند که چیزی که در بشر انتها ندارد همین حماقت است.

اراده ام هم مثل خودم کمی چاق شده است. باید روزانه با هم ورزش کنیم.

دستی به صورتم و تصویرش می کشم. چشمکی می زنم. فردا هم روز خداست.

4/04/2007

ماه

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری...
من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

ًًًء

4/01/2007

زنده

زنده بودن یعنی لمس کردن...
یعنی دیدن ...
شنیدن...
بوییدن...
چشیدن...
زنده بودن یعنی هدف داشتن...یعنی پاسخ دادن...جنبش داشتن
زنده بودن یعنی انعطاف...خم شدن و نشکستن...به خاک افتادن و برخواستن
زنده بودن یعنی آرزو...یعنی خواستن
زنده بودن یعنی گریه کردن از فراق...یعنی لرزیدن از فرط اشتیاق
زنده بودن یعنی پنجره در اهتزاز...در نوایش با دلبرم راز و نیاز
زنده بودن عشق را بوییدن است...لحظه ی در خیالش بودن است
زنده بودن یعنی سرد صبح را بلعیدن و انباشتن...شب را در قرص ماه زنده داشتن
زنده بودن یعنی سینه را در باد افراشتن...خورشید را در میان کتفها کاشتن
زنده بودن یعنی کهنه را نو انگاشتن...خاطراتش را زنده داشتن
زنده بودن یعنی گرم دست مادرم...توصیه های بی امان پدرم
زنده بودن یعنی کودکی خندان در ذهنم می دود...از فراز دلهره های کوچک من میپرد
زنده بودن یعنی سفر با دوستان هم مرام...چرخ خوردن با یک مشت خل
زنده بودن یعنی رنگ گل...یعنی لمس لطف گل...
زنده بودن نارنجی خرمالو است در زیر برف...شاد بودن در زمان انتظار
زنده بودن یعنی لبخند ملیح بر صورت بی دریغ...سلام و احوالپرسی بی ننگ و عار
زنده ی من در چشم تنگت کودک دیوانه ایست...نیک بنگر تا بیبینی دیوانه کیست